Download WordPress Themes, Happy Birthday Wishes
تغذیه سالملاغر فیت

سرگذشت مشاور تغذیه محمود مردانی

مشاور تغذیه محمود مردانی

سرگذشت مشاور تغذیه و رژیم درمانی محمود مردانی

سرگذشت مشاور تغذیه محمود مردانی
دانشکده روانشناسی دانشگاه تهران

دوست عزیز :
سلام
راستی کاری که انجام میدهید را دوست دارید ؟
انجام دادن کاری که مشغول آن هستید برای شما رنج آور یا لذت بخش است‌ ؟
و یک سوال دیگر این است که : کار شما چه مقدار به مخاطبانتان کمک می کند ؟
اشتیاق سوزان من تغذیه و رژیم درمانی می باشد .
البته این را یک هدیه الهی می دانم که خداوند مرا در این کار هدایت کرد .
تا کنون سرگذشت پر از فراز و نشیبی داشتم .
سرگذشت مشاور تغذیه محمود مردانی به قرار زیر است .
داستان زندگی من و رسیدن به تغذیه و رژیم درمانی برای مخاطبانم خیلی جالب بوده ، امید وارم برای شما نیز جذاب و آموزنده باشد .
من محمود مردانی در سال ۱۳۷۲ در رشته پزشکی در یکی از دانشگاه های دولتی پذیرفته شدم .
ولی گردش ایام مرا به سمت مشاور تغذیه و رژیم درمانی سوق داد .
به یکباره پزشکی را رها کردم شدم محمود مردانی مشاور تغذیه و ……

مشاور تغذیه محمود مردانی

یک جمله بگویم که زمان دهه شصت من در زیر پل گیشا تهران کارگر ساختمان بودم .
روزی که در دانشکده روانشناسی تهران درست زیر پل گیشا سخنرانی می کردم به یاد همان ایام افتادم .
موضوع سخنرانی هم افزایش عملکرد کسب و کار با تغذیه سالم برای سیصد نفر انسان باسواد و فرهیخته کشور ایران عزیز .

سرگذشت مشاور تغذیه محمود مردانی

سرگذشت مشاور تغذیه محمود مردانی
مرحوم پدرم کاظم مردانی در شش سالگی

حدود چند ده سال پیش بود که یادم است دست پدر مرحومم را گرفته بودم .
خیلی کوچک بودم بطوری که دست راستم را بلند کرده بودم و انگشت اشاره پدرم را گرفته بودم .
پدرم فرمود : محمود باید دکتر بشه
و مدام این جمله را تکرار می کردند .
آن زمان که حدود سال ۱۳۵۳ بود من ۵ سال سن داشتم .
در یکی از روستاهای شهرستان دورود (پایتخت طبیعت ایران )استان لرستان ایران عزیز زندگی می کردم .
پدرم تصیمیم گرفت برای اینکه من و خواهرعزیزم درس بخوانیم هجرت فرمایند .
خواهرم عزیزم دو سال از من بزرگتر است .
او کلاس اول ابتدایی را در همان روستا بود .
من هم گاها با او به مدرسه می رفتم . آن زمان به دانش آموزان تغذیه می دادند .
سیب ، آجیل ،‌ موز و از مواد غذایی دیگری نیز به ما می دادند .
توزیع کننده های تغذیه هم از فامیل های خودمان بودند و بهترین سیب را به من می دادند .
پسر عمه ، پسر عمو و دیگران که سن آنها بیشتر و در کلاس بالاتر درس می خواندند .
این بماند که اصلا درس خوبی نداشتند و معمولا فلک می شدند .
یعنی آنها را به پشت دراز می کردند و پاهای آنها را به یک چوب بزرگ می بستند .و با یک جوب کوچکتر به کف پاهای آنها می زدند .

هجرت به شهرستان بروجرد

در آن زمان ما کشاورزی و باغ و گاو و گوسفند و یک اسب سفید داشتیم .
پدرم مرا به پشت اسب سفیدمان سوار می کرد و مثلا من آن حیوان زیبا را به کنار رودخانه می بردم تا آب بخورد .
حتی این کار را بدون زین اسب انجام می دادم .
اسب که گویا مرا دوست می داشت بطوری می رفت که من اذیت نشوم .
حتی وقتی سر خود را برای آب خوردن پایین می آورد مواظب من بود .
بالاخره روز موعود فرا رسید و ما به شهرستان بروجرد رفتیم .
تمام باغ و وسایل و خدم و هشمی که پدرم داشت را واگذار کردیم .
حتی چیزهایی که نتوانستیم بفروشیم را بخشیدیم . بخششها به مراتب خیلی بیشتر بود .

استقرار در بروجرد

در قسمت جنوب بروجرد و در پایین دست یک روستا به نام شمس آباد در یک گاوداری مستقر شدیم .
پدرم چون بنای ساختمان بود ، برای آنها ساختمان می ساخت .
یک اتاق را هم به من و مادرم و خواهر و دو برادرم اختصاص داده بودند .
یادم می آید که آن گاوها را گاوهای هلندی می نامیدند و در روز حدود ۶۰ کیلو شیر می دادند .
مرا در دبستان برمک که بعدا به نام قدس تغییر نام داد ثبت نام نمودند .
معمولا با پای پیاده به شهر می رفتیم و این مسیر حدود ۳ کیلومتر بود .
اگر ماشین شیر می آمد و به موقع می رفت من و خواهرم با آن می رفتیم .
وگر نه باید پیاده این مسیر را طی می کردیم .
حتی در زمانی که باران و برف می بارید و جاده خطرناک بود نیز می رفتیم .
گاها مرحوم پدرم با موتور گازی که داشت ما را می رساند .
خیلی از اوقات هم دیر می رسیدیم ، چون دست خودمان نبود .

پیشنهاد شده برای شما  بهترین رژیم غذایی برای کاهش وزن سریع

ماجرای من و خانم نام ناظم

یک روز به خاطر همین که دیر رسیدیم مرا به دفتر مدرسه بردند .

یک کودک ۶ ساله روستایی را تصور بفرمایید . حتی بلد نبودم حرف بزنم .
خانم نازم مدرسه ای داشتیم که خیلی زیبا بود .
بعدا وصف آن را در قرآن خواندم که یک حورالعین زیبا و جذاب با موهای بلوند و پوستی سفید و قامتی بلند و متوازن داشتند .
ایشان مصداق آیه ۴ سوره تین بود که می فرماید : ما انسان را در اندام ایده آل آفریدیم .
خانم نازم به من گفتند :
دستت را بگیر و من دو دستم را به اطراف بدنم بردم بطوری که کف دستم رو به آسمان بود .
او با خط کش چهار تا به دستانم زد دوتا دست راست و دوتا دست چپ .
من هم زدم زیر گریه ، خانم نازم گفت : چرا دیر اومدی مدرسه ؟
من هم با هزار سختی گفتم : آخه ما خونمون دوره و ماشین شیر نیومد .
وقتی او متوجه شد ، او هم شروع به گریستن کرد و دوتایی با هم گریه می کردیم .
او هم مثل تمام بانوان ایران عزیز قلبی بزرگ و در عین حال رؤف و مهربانی داشد .

 هجرت به شهر بروجرد

پس از یک سال پدرم یک اتاق در یک ساختمان بزرگی که چهارده خانواده در آن زندگی می کردند اجاره کردند.
یادم است که اجاره (۴۰۰۰ریال )۴۰۰ تومان در ماه بود .
در آن زمان حقوق کارگر ساختمان ۳۰ تومان بود .
با این که چهارده خانواده فقط یک دستشویی داشتند و مشکلات اقتصادی زیادی داشتیم ولی یک پیشرفت بود .
آب نداشتیم و من و خواهر عزیزم می بایست به سر خیابان می رفتیم و از شیر آب عمومی آب می آوردیم .
البته یک رودخانه درست در جنوب بروجرد جریان داشت و اکنون نیز نفسهای آخرش را می کشد .
یک رودخانه بزرگ که ما صبحها سر و صورت خودمان را در آن می شستیم و آب هم می خوردیم .

دوره ابتدایی 

هر چی که بود درس من خیلی عالی بود ولی خودم از درک آن عاجز بودم .
حتی مرحوم آقای بهمنی که کلاس اول و دوم ابتدایی معلم من بود می گفت : درس محمود خوب است .
مشق خط می کشیدم و به قول معروف مبصر بودم .
یک روز هم که نمی دانم به چه دلیلی غایب بودم و دیکته داشتیم ‌، آقای بهمنی به من نمره ۲۰ داده بود .
هم کلاسی های من نیز اعتراض کرده بودند که : آقا اصلا محمود مدرسه نیامده است چرا به او نمره ۲۰ میدهید ؟
در پاسخ ایشان فرموده بودند که : اگر هم اینجا بود ۲۰ می گرفت .

یک خاطره لذت بخش

اگر شما دوست داشته باشید که یک خاطره از سرگذشت مشاور تغذیه و رژیم درمانی محمود مردانی بدانید این خاطره خیلی جذاب می باشد .

سرگذشت مشاور تغذیه و رژیم درمانی محمود مردانی
این کفش بیشتر به همان کفش شباهت دارد .

خانواده ما در آن زمان با فقر دست و پنچه نرم می کرد .
البته خیلی از خانواده های جنوب شهر مثل ما بودند .
من و خواهر عزیزم فقط یک جفت کفش داشتیم ، آنهم یک کفش دخترانه قرمز رنگ .
برای من هیچ ایرادی نداشت که در دوره ابتدایی کفش دخترانه بپوشم .
پس یک جقت کفش دخترانه برای خواهرم خریدیم .
وقتی زنگ مدرسه به صدا در می آمد من اولین نفری بودم که با سرعت از حیاط بزرگ مدرسه خارج می شدم .
به ندرت اتفاق می افتاد که نفر دوم و یا سوم باشم .
بدو بدو به طرف منزلمان می رفتم و خواهرم را می دیدیم که ناهار خورده و لباس پوشیده و منتظر من می باشد که کفشهایش را به او بدهم .
ما تایم مخالف هم بودیم .
البته من کفش پلاستیکی برای بازی و فوتبال خودم داشتم .
کفشهای پلاستیکی آنهم برای بازی و فوتبال و بدو بدو ، تصور عرق کردن و بوی عرق و صدای آن هنوز در گوشم می باشد .

پیشنهاد شده برای شما  لاغری 10 کیلو

دوره راهنمایی 

دوره راهنمایی را در مدرسه محمد قمی گذراندم .
ژدوران خیلی خوبی بود . سال سوم راهنمایی قدیم به جبهه رفتم .
دوران جنگ عراق علیه ایران بود و هر آزاد مردی می بایست از کشورش دفاع کند .
به خانواده ام اطلاع ندادم و به سمت جبهه فرار کردم .
از شناسنامه خود کپی گرفتم و کپی شناسنامه را دست کاری کردم و سن خودم را از ۱۵ سال به ۱۸ تغییر دادم .
بعد از آن یک کپی دیگر گرفتم و مرا ثبت نام کردند .
البته دوستم که بعدا شهید شد به نام محمد لشنی پارسا ، شناسنامه خود را دستکاری کرده بود .

دوره دبیرستان

روزی با محمد لشنی پارسا از خیابان حافظ جنوبی بروجرد می گذشتیم .
چشممان به دبیرستان امام خمینی کنونی و پهلوی سابق افتاد .
با هم صحبت کردیم که برویم و در این مدرسه ثبت نام کنیم .
بعدا متوجه شدیم که این دبیرستان تجربی می باشد .
ما نمی دانستیم که انتخاب رشته یعنی چه ؟ ولی بعدا فهمیدیم که ما رشته تجربی را انتخاب کرده ایم .
دوره دبیرستان هم با جبهه و مدرسه به پایان رسید .

محمود باید دکتر بشه

این گفته پدرم همیشه در گوشم بود و هست .
چهار سال تلاش کردم و پشت کنکور ماندم و در سال چهارم در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی لرستان قبول شدم .
درست سال ۱۳۷۲ بود که به دانشگاه راه یافتم .
من بروجرد نبودم  آن زمان هنوز موبایل در ایران موجود نبود به منزلمان تلفن گرفتم و از نتیجه جویا شدم .
ولی متاسفانه وقتیم نتیجه را متوجه شدم ، از آن ناراضی بودم .
بالاخره به دانشگاه رفتم و ثبت نام کردم .
علی رغم میلم ۹۹ واحد در مدت سه سال گذراندم .
درسهایی مثل ۱۰ واحد آناتومی ، ۹ واحد فیزیولوژی ، بیوشیمی ، جنین شناسی ، میکروب شناسی ، پاتولوژی ، ژنتیک و غیره ….
شاید این جمله را باور نکنید ولی من می گویم که در آن مدت سه سال شاید ۱۰ شب خوب نخوابیدم .

انصراف از رشته پزشکی

در رشته پزشکی بعد از سه سال یک امتحان جامع و سراسری گرفته می شود  . نام آن امتحان علوم پایه است .
سه مرتبه در آن امتحان رد شدم . سه مرتبه هم در دانشگاه مشروط شدم .
دیگر هیچ علاقه ای به ادامه این رشته نداشتم . چون فکر می گردم پنیر من در این رشته نیست .
دوستان دیگری نیز بودند که بعد از ۶ مرتبه یا حتی ۸ مرتبه امتحان دادند و قبول شدند ولی من نه .
مدت چند سال دانشگاه را رها کردم .
در سال ۷۶ هم با اینکه شرایط سختی داشتم ازدواج کردم .
حتی یک اسکناس هزار تومانی نداشتم . از آنجایی که در احادیث گفته اند :
پول ازدواج و منزل را خدا می دهد ، من هم جلو رفتم و دیدم که این حدیث چقدر کار می دهد .
و خدا را بابت این موهبت و همسر عزیزم سپاسگزارم .

تاسیس شرکت تبلیغاتی

روزی کتابی در دست یکی از دوستانم دیدم . از او کتاب را گرفتم .
یک صفحه از کتاب را باز کردم و یک جمله توجه مرا جلب نمود :
انسان تواناست ، چرا ؟ چون خدا تواناست و آن دم مسیحایی را که به انسان داده است ، انسان را قادر می کند به هر مشکلی فایق آید .
این جمله از نورمن وینسنت پیل است .
البته ما در قرآن عزیز نیز به اعتقاد خودمان نیز همین را داریم .
هنگام آفرینش خداوند از روح خود در انسان می دمد . نفخت فیه من روحی سوره ص آیه ۷۲
بعد از خواندن آن جمله تاثیر گذار ، با خود گفتم : من هم روح الهی دارم .
من هم می توانم . و شروع به ثبت یک شرکت تبلیغاتی به نام پیک خرم فدک نمودم .
هزینه های ثبت اسناد و هزینه های دیگر را نداشتم .
نمی دانم اگر حقوق همسر عزیزم نبود من می توانستم آن شرکت را به ثبت برسانم یا نه ؟
یک سال کار کردم و درآمد زیادی کسب نمودم .
ماهیانه حدود ۵ برابر یک کارمند پول وارد حساب من می شد .

پیشنهاد شده برای شما  کاهش اشتها و لاغری با هم

رشته علوم تغذیه

سرگذشت مشاور تغذیه محمود مردانی چنین رغم خورد که به دانشگاه جندی شاپور اهواز رفتم .
دانشگاه اهواز قدمتی طولانی دارد . در کتاب انسان کامل آیت الله مطهری خواندم که :
پزشک حضرت علی علیه السلام عبدالملک در جندی شاپور درس خوانده است .
حدود ۸ سال گذشت تا من متوجه شدم رشته مورد علاقه ام را پیدا کنم .
اشتیاق سوزانی به این رشته علوم تغذیه و رژیم درمانی دارم .
شاید شما این علاقه وصف ناپذیر مرا نتوانید درک نمایید .
فقط این را بگویم که وقتی شروع به ویزیت و مشاوره بیمارانم می کنم ، به یکباره متوجه صدای اذان مغرب و عشا می شوم .
برخی از بیمارانم وقتی به داخل اتاق من می آمدند می گفتند : (دکتر) شب بخیر
راستی ؟ شب شده است ؟ واقعا من متوجه نمی شدم .
آری پدر عزیزم : من به آرزویی که داشتید رسیدم . از شما تشکر می کنم و از خداوند طلب مغفرت و غفران برای پدرم دارم .

اول من چاق بودم

در تابستان سال ۱۳۸۳ از دانشگاه فارغ التحصیل شدم .
ابتدا چاق بودم ، نمی توانستم خوب نفس بکشم .
اعتماد به نفسم پایین بود . تحرک برایم یک مشکل اساسی شده بود .
با خودم گفتم : هیچ کس با این هیکل به من اعتماد نمی کند . هیچ کسی پیش من نمی آید .
باید خودم را لاغر کنم .
اول روی خودم امتحان کردم .
درسی که در دانشگاه می خوانید یک علم است و وقتی آن را به کار می برید یک فن است .
خیلی از مواد درسی که در دانشگاه خواندم به کارم نمی آمد .
امتحان و آزمون و خطا می کردم .
حدود ۱۴ کیلو وزن کم کردم . یک روز متوجه شدم که هنگام نشستن پای راستم را روی پای چپم انداخته ام .
این کار برای کسانی که لاغر هستند ، طبیعی می باشد .
ولی برای کسی که چاق است حتی اضافه وزن دارد مشکل است .
سرعت و چابکی زیاد شده بود . انرژی من به قدری زیاد شده بود که خسته نمی شدم .
اعتماد به نفس من به اوج خود رسیده بود .
در پوست خود نمی گنجیدم و هر کسی که مرا می دید ابراز احساسات می کرد .
با جملات زیبایی به من انرژی مضاعف می دادند .

تاسیس دفتر مشاوره تغذیه
سرگذشت مشاور تغذیه محمود مردانی
محمود مردانی مشاور تغذیه در هنگام مشاوره تغذیه و رژیم درمانی

من بصورت طرح در بیمارستان امام خمینی بروجرد مشغول کار شدم .
روزی دکتر رحمت اله رفیعی دستجردی بیماری را به من معرفی کردند .
دکتر رفیعی فوق تخصص بیماریهای گوارش و کبد هستند .
او خانمی با قد ۱۶۰ و وزنی حدود ۷۵ کیلو داشت .
با اینکه ۳۵ سال سن داشت ، دچار دیابت بود .
البته برای دیابت ارجاع نشده بود . مشکل اساسی این خانم چربی بالای او بود .
کلسترول وی ۷۰۰ و از آن مهم تر و بدتر تری گلیسرید وی بسیار بالا و ۸۸۴۰ بود .
او می گفت : دارم منفجر می شوم . دارم آتیش می گیرم .
به او مشاوره تغذیه و رژیم درمانی دادم و فردای آن روز تلفنی حال وی را جویا شدم .
او می گفت : دیگر آن شرایط دیروز را ندارم و خیلی بهتر شده ام .
پس از ۲۳ روز کاملا درمان شد .
تری گلیسرید وی از ۸۸۴۰ به ۱۹۰ رسید یعنی زیر ۲۰۰ و نرمال شد .
و دکتر رفیعی یقه مرا چسبید . باید دفتر مشاوره تغذیه بزنید .
ایشان گفتند : من هم به شما کمک می کنم . همین طور هم شد . از ایشان بسیار سپاسگزارم .

من و بیماران عزیزم

خدا را شکر می کنم که تا کنون توانسته ام به بیش از ۳۰ هزار نفر مشاوره رژیم لاغری و سلامتی بدهم .
من بیمارانم را خیلی دوست دارم و حتی خانواده آنها را نیز دوست دارم .
هدف من این است که هم بیمارانم و هم خانواده آنها به تناسب اندام دلخواهشان برسند .
هم اکنون هم مشغول به این کاری می باشم که پدرم برایم آرزو می کردند . از شما متشکرم

رژیم لاغری برای وزن 70 تا 80 کیلو برای شما آماده است! رژیم لاغری برای وزن 70 تا 80 کیلو برای شما آماده است!
برچسب ها

نوشته های مشابه

‫۲ نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن